close
تبلیغات در اینترنت
در استمرارغیبت پیامبران

آخرین ارسال های انجمن
در استمرارغیبت پیامبران

در استمرارغیبت پیامبران

مقدمه شیخ صدوق در اکمال الدین به سند خود از امام جعفر صادق علیه السلام نقل می کند که فرمود: ان سنن الانبیاء و ما (بما) وقع علیهم من الغیبات جاریه (حادثه) فی القائم منا اهل البیت حذو النعل بالنعل و القذه بالقذه: همانا سنن انبیاء و غیبتهائی که در مورد آنها واقع شده، در قائم ما اهل بیت نیز عینا و مشابه آنها رخ خواهد داد. ونیز به سند خود از سید الساجدین علیه السلام نقل می کند که فرمود: فی القائم سنه من سبعه انبیاء سنه من ابینا آدم و سنه من نوح و سنه من ابراهیم و سنه من موسی و سنه من عیسی و سنه من ایوب و سنه من محمد صلوات الله علیهم. فاما من آدم و نوح فطول العمر و اما من ابراهیم فخفاء الولاده و اعتزال الناس و اما من موسی فالخوف و الغیبه و اما من عیسی فاختلاف الناس فیه و اما من ایوب فالفرج بعد البلوی و اما من محمد فالخروج بالسیف:

 

( صفحه 67)

 

در قائم ما سنتهائی از هفت پیامبر است. سنتی از پدرمان آدم، سنتی از نوح. سنتی از ابراهیم سنتی از موسی، سنتی از عیسی، سنتی از ایوب و سنتی از حضرت محمد صلوات الله علیهم اجمعین اما از آدم و نوح، طول عمر. از ابراهیم، پنهانی ولادت و دوری از مردم. از موسی، ترس و غیبت. از عیسی، اختلاف مردم درباره اش از ایوب، گشایش و فرج بعد از بلا و آزمایش. و از حضرت محمد صلی الله علیه وآله، قیام با شمشیر. و در روایتی از امام جعفر صادق علیه السلام آمده است: سنه من موسی خفاء مولده و غیبته عن قومه... ثمانی و عشرین سنه: در او سنتی از موسی است که آن پنهانی ولادت و غیبت موسی از قومش می باشد... که به مدت بیست و هشت سال(غائب شد). ودر روایتی از امام محمد باقر علیه السلام نقل شده: ان فیه اربع سنن من اربع انبیاء من موسی خائف یترقب و من یوسف السجن و من عیسی یقال مات و لم یمت و من محمد السیف: در او چهار سنت از چهار پیامبر است. از موسی، خوف و نگرانی (از دستیابی دشمن). از یوسف، زندان. از عیسی، اختلاف در حیات و ممات او. و از حضرت محمد صلی الله علیه و آله، (قیام به) شمشیر. و در روایت دیگر از امام محمد باقر علیه السلام نقل شده: ان فی القائم من آل محمد شبها من خمسه من الرسل یونس و یوسف و موسی و عیسی و محمد صلوات الله علیهم اما من یونس فرجوعه من غیبته و هو شاب بعد کبر السن و اما من یوسف فالغیبه من خاصته

 

( صفحه 68)

 

و عامته و اختفاوه من اخوته و اشکال امره علی ابیه یعقوب مع قرب المسافه بینهما و بین اهله و شیعته و اما من موسی فدوام خوفه و طول غیبته و خفاء ولادته و تعب شیعته من بعده لقوا من الاذی و الهوان الی ان اذن الله عز وجل فی ظهوره و نصره و ایده علی عدوه و اما من عیسی فاختلاف من اختلف فیه حتی قالت طائفه منهم ما ولد و طائفه مات و طائفه قتل و صلب و اما من جده المصطفی فخروجه بالسیف و قتله اعداء الله و اعداء رسوله و الجبارین و الطواغیت و انه ینصر بالسیف و الرعب وانه لا ترد له رایه: همانا در قائم آل محمد پنج شباهت از پنج پیامبر: از یونس، یوسف، موسی، عیسی و محمد صلوات الله علیهم. از یونس، بازگشت از غیبت در حال جوانی (ظاهری) بعد از کهنسالی. از یوسف، غیبت از خاص و عام و پنهانی او از برادرانش و مشکل شدن امر او بر پدرش یعقوب، با وجود نزدیکی مسافت بین آن دو خانواده و پیروان او. و اما از موسی، پیوستگی ترسش و طول غیبت و پنهانی ولادت او است. و سختی دیدن شیعیان و پیروانش بعد از او می باشد - که - آزار و اذیت می بینند. تا اینکه سرانجام خداوند صاحب عزت و جلال ظهور او را اذن فرماید و یاریش نماید و بر دشمنش پیروزش گرداند. و اما از عیسی، اختلاف کسانی که درباره او اختلاف کردند که گروهی از ایشان، گفتند که زاده نشده، و گروهی گفتند مرد و

 

( صفحه 69)

 

گروهی گفتند کشته شده و به صلیب کشیده شد. و اما از جدش مصطفی صلی الله علیه و آله خروج او با شمشیر و کشتن دشمنان خدا و دشمنان رسول و نابود ساختن جباران و سرکشان است، و اینکه با شمشیر و ترس (دشمنان از او) یاری می شد و پرچم پیروزمندش شکست خورده بدو باز نمی گردد.

 

 

غیبت حضرت ادریس نبی

ادریس علیه السلام غیبتش مشهور است. پیروانش در زمان غیبت وی چنان به تنگنا افتادند که حتی غذای روزانه آنها تامین نمی گشت. سرکش و طاغوت زمان نیز برخی از آنان را کشت، دسته ای را تهیدست ساخت و بقیه ایشان را در خوف و بیم نگهداشت. تا اینکه خداوند ادریس را ظاهر ساخت و پیروان خود را وعده داد که گشایش فرا میرسد وفردی ازنسل او بنام نوح قیام نموده و آنان را رهائی می بخشد سپس خداوند او را بسوی خویش بالا برد مومنان نسل اندر نسل در انتظار قیام نوح بودند در این انتظار در برابر ستم ظالمین صبر و شکیب پیشه می ساختند تا اینکه سرانجام نوح پرچم رسالت را برافراشت. شیخ صدوق از امام محمد باقرعلیه السلام روایتی نقل کرده دال براینکه ادریس به سبب بیم از جبار زمانه بیست سال درغاری پنهان بود و یکی از ملائکه آب و خوراک او را میآورد سپس شیخ صدوق مبعوث شدن حضرت نوح به رسالت را ذکر کرده و بعد از آن به سند خود از امام جعفر صادق علیه السلام نقل نموده که حضرتش فرموده: انه لماحضرت نوحاعلیه السلام الوفاه دعا الشیعه فقال لهم: اعلموا انه سئکون من بعدی غیبه یظهر فیها الطواغیت وان الله عزوجل یفرح عنکم بالقائم من ولدی اسمه هود (الی ان قال) فلم یزالوایترقبون هودا علیه السلام وینتظرون ظهوره حتی طان علیهم الامد وقست قلوب اکثرهم فاظهر الله ذکره نبیه هودا علیه السلام عند الیاس وتناهی البلاء(بهم) واهلک الاعداء بالریح العقیم(الی ان قال) ثم وقعت

 

( صفحه 70)

 

الغیبه بعد ذلک الی ان ظهرصالح علیه السلام: چون هنگام وفات نوح علیه السلام فرا رسید مومنان را فراخواند و به آنها گفت: بدانید که بعد از من غیبتی خواهد بود که سرکشان ستمگر در آن زمان چیرگی می یابند. اما خداوند صاحب عزت و جلال به قیام گری از فرزندان من بنام هود موجبات رهائی شما را فراهم می سازد. آنان پیوسته انتظار هود علیه السلام را رامی کشند....و ظهورش را چشم به راه بودند. اما زمانی طولانی گذشت و از هود خبری نبود قلبهای اکثرپیروان آئین توحید به قساوت گرائید. اما سرانجام خداوند پیامبرش هود را در اوج ناامیدی و بلا فرا رساند و دشمنان را با باد و طوفانی عظیم هلاک ساخت... بعد از آن مجددا زمان غیبت پیش آمد تا اینکه صالح ماموربه نبوت ونجات مردمان شد.

 

غیبت حضرت صالح

شیخ صدوق به سند خود از امام جعفرصادق علیه السلام نقل می کند که فرمود: ان صالحاعلیه السلام عاب عن قومه زمانا و کان یوم غاب غنهم کهلا مبدح البطن حسن الجسم وافرا للحیه ورجع خمیص البطن خفیف العارضین مجتمعا ربعه من الرجال فلما رجع الی قومه لم یعرفوه و کانواعلی ثلاث طبقات طبقه جاهده لاترجع ابدا واخری ساکه فیه و اخری علی یقین (الی ان قال) و انما القائم مثل صالح علیه السلام. صالح علیه السلام مدتی زمانی غیبت گزید. اودرابتدای غیبت میانسال وشکم فراخ وخوش اندام ودارای محاسنی پرپشت بود.

 

( صفحه 71)

 

اما بهنگام ظهور با شکم وگونه های فرو رفته وقدی متوسط (نه کوتاه نه بلند) به سوی قوم خود بازگشت. پیروانش او را نشناختند. گروهی او را تکذیب نمودند جمعی تردید ورزیدند و دسته سوم پذیرای او گشتند و بر آئین توحید ثابت قدم ماندند.(تا آنجا که می فرماید) مثال قائم سلام الله علیه السلام نیزهمانند صالح است.

 

غیبت حضرت ابراهیم

شیخ صدوق در اکمال الدین مینویسد که غیبت قائم ما سلام الله علیه شبیه غیبت ابراهیم خلیل است بلکه شگفت تراز آن زیرا خداوند تبارک و تعالی آثار حمل را در مادر ابراهیم مخفی داشت و این اختفای او نیز بعد از تولد ادامه یافت تا اینکه برسالت مبعوث گشت سپس شیخ صدوق بسند خود از امام جعفرصادق علیه السلام روایت می کند که فرمود: ان اباابراهیم کان منجما لنمرود بن کنعان(الی ان قال) فقال له یولد فی ارضنا مولود یکون هلاکناعلی یدیه(الی ان قال) فحجب النساء عن الرجال وباشر ابوابراهیم امراته فحملت به وارسل نمرود الی القوابل لایکون فی البطن شی ء الا اعلمتن(علمن) به فنظرن الی ام ابراهیم فالزم الله مافی الرحم الظهر فقلن مانری شیئا فی یطنها فلما وضعت اراد ابوه ان یذهب به الی نمرود فقالت له امراته لا تذهب بابنک الی نمرود فیقتله دعنی اذهب به الی غار(بعض الغیران) فاجعله فیه حتی یاتی علیه اجله(الی ان قال) فذهبت به الی غار و (ثم) ارضعته ثم جعلت علی باب الغارصخره وانصرفت فجعل الله رزقه فی انهامه فجعل یمصها (فیشرب لبنا) وجعل یشب فی الیوم کما

 

( صفحه 72)

 

یشب غیره الجمعه یشب فی الجمعه کما یشب غیره فی الشهرویشب فی الشهر کما یشب غیره فی السنه ثم استاذنت اباه فی رویته فاتت الغار فاذاهی بابراهیم وعیناه یزهران کانهما سرجان فضمته الی صدرها وازضعته وانصرفت فسالها ابوه فقالت واریته بالتراب فمکثت تعتل فتخرج فی الحاجه وتذهب الی ابراهیم فتضمه الیها وترضعه وتنصرف فلما تحرک وارادت الانصراف اخذ ثوبها وقال لها اذهبی بی معک فقالت حتی استامر اباک فلم یزل ابراهیم فی الغیبه مخفیها لشخصه کاتما لامره حتی ظهر فصدع بامر الله تعالی ثم غاب الغیبه الثانیه و ذلک حین نفاه الطاغوت عن المصر فقالوا عتزلکم وماتدعون من دون الله پدر ابراهیم منجم نمرود بن کنعان بود...زمانی بهنمرود گفت: در سرزمین ما کودکی بدنیامی ایدکه نابودی ما بدست اوست نمرود دستور داد که زنان را از مردان جدا سازند. اما پدرابراهیم با همسرش آمیزش کرد و نطفه فرزند بسته شد. نمرود قابله ها را گفت که زنان باردار را پیدا کرده و به اواطلاع دهند. آنها مادر ابراهیم را مشاهده کردند ولی خدا جنین درون شکم او را به پشت وی چسباند. زنان گفتند که ماچیزی درشکمش نمی بینیم. چون ابراهیم پایه عرضه جهان نهاد پدرش خواست که کودک را نزد نمرود برد. امازوجه اش گفت اورانزدنمرودنبرکه کمربه کشتنش می بندد.به من اجازه ده که او را به غاری ببرم تا خود در آنجا اجلش فرارسد...پس نوزاد را به غاری برد و(سپس) او را شیر داد و سنگ و پارچه ای را بر درب غار گذاشت و بازگشت. ابراهیم در آنجا به قدرت الهی انگشت در دهان می گذاشت و از آن شیر میخورد. اعجاز دیگر آنکه او در روز چنان رشد میکرد

 

( صفحه 73)

 

که دیگر اطفال در هفته و درهفته چنان که غیر او در ماه و در ماه چنانکه کودکان درسال مادر ابراهیم از شوهرش اجازه خواست که بدیدار فرزند خود رود. به غار که رسید ابراهیم را ملاحظه کرد که چشمانش چون چراغ می درخشید. پس او را به آغوش کشید و شیرش داد و بعد بازگشت. شوهرش درباره کودک از او پرسید. گفت: او را در خاک نهادم. روزها مادر ابراهیم به بهانه بیماری (درخانه) می ماند و به عنوان کارداشتن در بیرون نزد فرزندش میآمد و او را در آغوش می گرفت و شیر میداد. چون می خواست باگردد. ابراهیم جامه مادر را می گرفت ومی گفت: مرا با خود ببر. ولی مادر به وی می گفت: باید از پدرت اجازه بگیرم. بدین حال ابراهیم پیوسته در اختفاء بود. تا اینکه مبعوث به رسالت و مامور به تبلیغ دین توحید گشت. اما در زمان نبوت خود هم بار دیگرغیبت گزید و آن هنگامی بود که طاغوت مصر او را تبعید نمود. و او گفت: و از شما وهر آنچه از غیر خدا می خوانید دوری میجویم. شیخ صدوق بیان میداد که ابراهیم علیه السلام.غیبتی دیگر دارد که در آن برای پندگیری به سیاحت در بلاد پرداخت. و در این باره روایتی ذکرمی نماید.

 

غیبت حضرت یوسف

شیخ صدوق می گوید که غیبت یوسف علیه السلام بیست سال طول کشید که در آن روغن و عطر بخود نزند سرمه بچشم نکشد وبا زنان امیزش نکرد تا اینکه خداوند فراق رابه وصال بدل ساخت و او را به پدر و برادران ودائیش رساند. از این مدت سه روز در چاه بود و چند سالی در زندان و بقیه را نیز در سمت پادشاهی مصر حکمرانی می کرد. او در مصر بود و یعقوب در فلسطین و بین این دوسرزمین نه روز راه فاصله بود. او دراین دوران غیبت احوال مختلفی داشت: مدتی برادرانش

 

( صفحه 74)

 

جملگی، او را به قصد نابودی در چاه انداختند. بعد از آن او را بابهای اندکی به کاروانی فروختند. در مصر نیز به دام فتنه زن عزیز مصر افتاد و چند سالی را در زندان گذارند. اما سر انجام خداوند او را زمامدار مصر ساخت و چشم او را به دیدار پدر روشن ساخت، و تاویل رویایش را آشکار نمود. پس شیخ صدوق به اسناد خود از امام جعفر صادق علیه السلام روایتی می آورد که در آن، حضرت فرموده است: (الی ان قال) فکان یعقوب علیه السلام یعلم ان یوسف حی لم یمت و ان الله سیظهره له بعد غیبته و کان یقول لنبیه: انی اعلم من الله ما لا تعلمون. و کان بنوه (اهله و اقره باوه) یفندونه علی ذکره لیوسف: یعقوب می دانست که یوسف زنده است و از دنیا نرفته، و می دانست که خداوند بعد از مدتی غیبت و نهانی، ظاهرش خواهد ساخت از همین رو بود که به فرزندانش می گفت: من از (جانب) خدا چیزهائی را می دانم که شما نمی دانید. اما پسرانش او را مورد ملامت و سرزنش قرار می دادند. شیخ صدوق می گوید که مثل کسانی که در زمان ما عارف به حضرت صاحب الامر علیه السلام هستند، مثل یعقوب است که به یوسف و حیات وی در طول دوران غیبتش، اطمینان داشت. و به همین ترتیب مثل کسانی که نسبت به وجود مقدس حضرت صاحب سلام الله علیه و غیبت ایشان جاهل اند و وی را انکار می ورزند، مثل برادران یوسف است که به پدرشان گفتند: تالله انک لفی ضلالک القدیم: به خدا قسم تو هنوز در همان گمراهی سابق قرار داری.

 

( صفحه 75)

 

و این سخن یعقوب، بعد از دیدار یوسف، که گفت: الم اقل لکم انی اعلم من الله ما لا تعلمون: آیا به شما نگفتم که من از جانب خداوند چیزهائی می دانم که شما نمی دانید. این سخن می رساند که او به حیات یوسف آگاه بود و می دانست که پنهانی او برای امتحان و آزمون است. شیخ صدوق به سند خود از امام جعفر صادق علیه السلام روایت می کند که فرمود: ان فی القائم علیه السلام سنه من یوسف علیه السلام (الی ان قال:) ان اخوه یوسف کانوا اسباطا اولاد انبیاء تاجروا یوسف و بایعوه و هم اخوته و هم اخوهم و لم یعرفوه حتی قال لهم: انا یوسف و هذا اخی فما تنکر هذه الامه ان یکون الله عزوجل فی وقت من الاوقات یرید ان یستر حجته عنهم لقد کان یوسف الیه (یوما) ملک مصر کان بینه و بین والده مسیر (مسیره) ثمانیه عشر یوما فلو اراد الله تبارک و تعالی ان یعرفه مکانه لقدر علی ذلک و الله لقد سار یعقوب و ولده عند البشاره فی تسعه ایام الی مصر فما تنکر هذه الامه ان یکون الله تبارک و تعالی یفعل بحجته ما فعل بیوسف ان یکون یسیر فیما بینهم و یمشی فی اسواقهم و یطا بسطهم و هم لا یعرفونه حتی یاذن الله عزوجل له بان یعرفهم نفسه کما اذن لیوسف علیه السلام حین قال (لهم): هل علمتم ما فعلتم بیوسف و اخیه اذ انتم جاهلون قالوا: أنک لانت یوسف قال: انا یوسف و هذا اخی

 

( صفحه 76)

 

همانا در قائم سلام الله علیه سنتی از یوسف است. (تا آنجا که فرمود:) برادران یوسف پیامبرزاده بودند و با یوسف داد وستد کردند. و با وجود آنکه آنان برادر او بودند و وی برادر ایشان، او را (در مصر) نشناختند، تا زمانی که گفت: من یوسف هستم و این برادر من. پس این امت چگونه می توانند انکار ورزند که خداوند عزوجل در وقتی از اوقات، حجت خود را به حکمت و مشیت خویش از آنان پنهان دارد. یوسف سلطنت مصر را در اختیار داشت و بین او و پدرش هیجده روز راه بود. پس اگر خداوند تبارک و تعالی می خواست که مکان یوسف را بشناساند، بر این امر قدرت داشت. به خدا قسم، یعقوب و پسرانش در پی شنیدن بشارت پیدا شدن یوسف، آن راه را در نه روز پیمودند. پس این امت چگونه می توانند انکار نمایند که خداوند تبارک و تعالی همان شیوه را که در مورد یوسف معمول داشت، در باره حجت خود نیز اجرا نماید، به این که در میان آنان رفت و آمد کند، در بازارهایشان گام نهد و بر فرشهایشان قدم گذارد، در حالی که او را نشناسند. تا این که خداوند صاحب عزت و جلال او را اجازه فرماید که خود را بشناساند، همان گونه که به یوسف اجازه فرموده، آنجا گفت: آیا می دانید درباره یوسف و برادرش چه نمودید، آن هنگام که جاهل بودید؟ گفتند: آیا یوسف هستی؟ گفت: منم یوسف و این هم برادرم می باشد.

 

غیبت حضرت موسی

شیخ صدوق به سند خود از سید العابدین، و ایشان را از پدرشان سید الشهداء، و ایشان از پدرشان سید الوصیین و ایشان از نبی اکرم صلی الله علیه و آله نقل می کند

 

( صفحه 77)

 

که فرمود: ان یوسف لما حضرته الوفاه جمع شیعته و اهل بیته و اخبرهم بشده تنالهم تقتل فیها الرجال و تشق بطون الحبالی و تذبح الاطفال حتی یظهر الله الحق فی القائم من ولد لاوی بن یعقوب و هو رجل اسمر طویل (طوال):. یوسف در هنگام وفات خود، پیروان و خاندانش را جمع نموده و آگاهشان ساخت که بلائی در انتظارشان می باشد، که در آن مردان کشته شده، شکم زنان پاره گشته و اطفال سر بریده می شوند. تا اینکه خداوند آنان را توسط پیامبری از فرزندان لاوی بن یعقوب، رهائی بخشد. و او مردی گندمگون و بلند قامت است. در روایت دیگری از امام جعفر صادق علیه السلام آمده است (که حضرت یوسف بن یعقوب هنگامی که زمان مرگش نزدیک شد خاندان یعقوب را که هشتاد مرد بودند، جمع کرد و بدیشان گفت:) فقال ان هولاء القبط سیظهرون علیکم و یسمونکم سوء العذاب و انما ینجیکم الله من ایدیهم برجل من ولد لاوی ابن یعقوب اسمه موسی بن عمران غلام طویل جعد آدم فجعل الرجل من بنی اسرائیل یسمی ابنه عمران و یسمی عمران ابنه موسی: (یوسف) به آنان گفت: این قبطان بر شما مسلط شده و شما را در سختی و عذاب می اندازد، تا این که خداوند توسط مردی بلند قامت و گندمگون و موی مجعد، از فرزندان لاوی بن یعقوب به نام موسی بن عمران نجاتتان بخشد. پس امر چنین شد که بنی اسرائیلیان پسران خود را عمران نام می نهادند و عمران پسر خود را موسی نام می گذارد.

 

( صفحه 78)

 

و همچنین طی روایت طویلی از امام محمد باقر علیه السلام نقل شده که فرمود: انه ما خرج موسی حتی خرج قبله خمسون کذابا کلهم یدعی انه موسی بن عمران قبلغ فرعون انهم یرجفون به و یطلبون هذا الغلام و قال له کهنته (و سحرته ان) هلاک دینک و قومک علی یدی هذا الغلام الذی یولد العالم فی بنی اسرائیل فوضع القوابل علی النساء و قال لا یولد العام غلام (ولد) الا ذبح و وضع علی ام موسی قابله (الی ان قال) فلما حملت به (امه) وقعت علیها المحبه لها (الی ان قال) و قالت لها القابله مالک یا بنیه تصفرین و تذوبین؟ قالات لا تلومینی فانی اذا ولدت اخذت ولدی فذبح قالت لا تحزنی فانی سوف اکتم علیک فلما ولدت حملته فادخلته المخدع و اصلحت امره ثم خرجت الی الحرس (فقالت: انصرفوا) و کانوا علی الباب فقالت: انصرفوا فانه خرج دم متقطع (منقطع) فانصرفوا فارضعته فلما خافت علیه اوحی الله الیها ان اعملی التابوت ثم اجعلیه فیه ثم اخرجیه لیلا فاطرحیه فی نیل مصر فوضعته فی الماء فجعل یرجع الیها و هی تدفعه فی الغمر فضربته الریح فهمت ان تصیح فربط الله علی قلبها (الی ان قال) و قالت امراه فرعون انها ایام الربیع فاضرب لی قبه علی شط النیل حتی اتنزه ففعل و اقبل التابوت یریدها (الی ان قال) فاخذته فاذا فیه غلام من اجمل الناس فوقعت علیه منها محبه (الی ان قال) و قالت هذا ابنی و قالت لفرعون انی اصبت غلاما طیبا حلوا نتخذه ولدا فیکون قره عین لی و لک فلا تقتله (الی ان قال) فلم تزل به حتی رضی فلما سمع الناس ان الملک قد تبنی ابنا لم یبق احد من روساء اصحابه الا بعث الیه امراته لتکون له ظئرا فلم یاخذ (او تحضنه فابی ان یاخذ) من امراه منهن ثدیا (الی ان قال) فقالت ام موسی لاخته (قصیه) انظری اترین له آثرا فاتت (فانطلقت حتی اتت) باب الملک فقالت بلغنی انکم تطلبون ظئرا و ها هنا امراه صالحه تاخذ ولدکم و تکفله لکم (الی ان قال) فقال الملک (فقالت) ادخلوها (الی ان

 

( صفحه 79)

 

قال) فوضعته فی حجرها ثم القمته ثدیها فازدحم اللبن فی حلقه (فلما عرف فرعون انها من بنی اسرائیل قال هذا) مما لا یکون (ابدا) الغلام (من بنی اسرائیل) و الظئر من بنی اسرائیل فلم تزل امراته تکلمه فیه و تقول ما تخاف من هذا الغلام؟ انما هو ابنک ینشا فی حجرک حتی قلبته عن رایه (الی ان قال) و کتمت امه خبره و اخته و القابله حتی هلکت امه و القابله(قبلته فنشا علیه السلام لا) فلم تعلم به بنو اسرائیل (الی ان قال) و کانوا یطلبونه و یسالون عنه فعمی علهیم خبره و بلغ فرعون انهم یطلبونه (الی ان قال) فزاد فی العذاب علیهم و فرق بینهم و نهاهم عن الاخبار به و السوال عنه: موسی خروج نکرد (یا مبعوث نشد) تا اینکه پنجاه نفر مدعی شدند که موسی بن عمران هستند. به فرعون خبر رسید که بنی اسرائیل در طلب چنین فردی هستند. کاهنان نیز به او گفتند: هلاکت دین و قوم تو به دست این پسر است که امسال در میان بنی اسرائیل پا به دنیا می نهد. پس فرعون قابله ها را مامور نمود که زنان را وارسی نموده و پسری زاده نشود مگر اینکه سر از تنش جدا شود. در آن هنگام بر مادر موسی قابله ای گماشته بودند.. هنگامی که (مادرش) به او حامله شد محبت موسی در دل آن قابله جا گرفت.. به (مادر موسی) گفت: دخترم چرا رنگ رخسارت به زردی گرائیده و هر روز بدنت به کاستی و ضعف می گراید؟ گفت: مرا سرزنش مکن، زیرا می دانم که پس از تولد فرزندم، سر او را می برند. قابله اظهار داشت: محزون مباش، من امر او را پوشیده می دارم. چون موسی به دنیا آمد، قابله او را به اطاقی دیگر برد و کار او را درست کرد (پاک و نظیفش ساخت). بعد از آن به طرف درب رفت و به نگهبان هائی که در بیرون ایستاده بودند، گفت: باز گردید، تنها مقدار خونی لخته شده از او خارج شد. پس آنان باز گشتند. (به این ترتیب موسی علیه السلام زنده ماند و) مادرش به او شیر

 

( صفحه 80)

 

می داد. مدت زمانی که گذشت، ترسید که مبادا به فرزندش آسیبی رسانند. خداوند به او وحی نمود: صندوقی بساز و کودک را در آن بگذار و شبانه به رود نیل - در - مصر بیفکن. او چنین نمود، اما صندوق به سوی او باز می گشت و وی آن را به طرف وسط رودخانه باز می گرداند. تا اینکه باد تندی بر آن وزید و آن را دور ساخت. مادر موسی خواست فریاد برکشد، اما خداوند قلبش را آرام ساخت.. (مقارن همین زمان بود که) همسر فرعون به شوهرش گفت: ماه بهار فرا رسیده، بارگاهی برای من در جنب رود نیل بر پا ساز، تا در آنجا به تفریح بپردازم. فرعون این بارگاه را بر پا ساخت. روزی که همسر فرعون در جنب رود نشسته بود، مشاهده کرد که صندوقی بر روی رود شناور است و به سوی او می آید.. صندوق را بر گرفت و در آن کودکی خوش سیما یافت. محبت کودک در قلبش جایگیر شد.. گفت: این را به فرزندی خود می گیرم. پس به فرعون اظهار داشت: من پسر بچه ای یافته ام که شیرین و دل نشین است و نور چشم من و تو خواهد شد، پس او را مکش.. آن قدر با فرعون سخن گفت تا او راضی شد. چون مردم شنیدند که پادشاه پسری را به فرزندی گرفته، تمام روسا و سران، زنان خود را فرستادند تا موسی را شیر دهند. اما او پستان هیچیک را به دهان نگرفت.. مادر موسی به خواهرش گفت: کاوش نما که از فرزندم خبری هست. او به بارگاه فرعون آمد و گفت: شنیده ام که شما در جستجوی دایه ای هستید، من زنی شیر ده و صالح نشان دارم که فرزندتان را پذیرا می شود و تکفل او را به عهده می گیرد... فرعون (همسر فرعون) گفت: او را بیاورید.. چون مادر موسی به در بار فرعون آمد، فرزندش را به دامن گرفت و پستان در دهانش نهاد موسی آن را پذیرفت و شیر نوشید.(اما چون فرعون خبر یافت که او از بنی اسرائیل است) گفت: این دیگرامکان ندارد هم مادر از بنی اسرائیل هم کودک. اما زنش با صحبتهای مختلف دل او را آرام ساخت. گفت: از این پسر بچه چه بیم داری؟ این

 

( صفحه 81)

 

فرزند تواست که دردامن تو بزرگ می شود...مادر و خواهر موسی و ان قابله نیز امر او را پوشیده داشتند و نامش را فاش نکردند سرانجام مادر و قابله درگذشتند وبنی اسرائیل نا آگاه از وجود موسی درجستجوی او بودند و ازهیچ خبری بدست نمیآوردند به فرعون خبررسیدکه بنی اسرائیل در کاوش از منجی خود هستند... پس او عذاب و رنج را افزون ساخت و تفرقه در میانشان افکند و از پی جوئی موسی بازشان داشت. در ادامه روایت نخست چنین آمده که ازحجت خدا خبری نبرد وبنی اسرائیل در سختی و شدت بسر می بردند. آنان چهارصد سال چشم براه قیام قائم خود بودند. سرانجام بشارت به آنان رسید که او تولد یافته وعلامات ظهورش مشاهده گردیده است. پس بلا بر آنان فزونی یافت. با چوب و سنگ بر آنان حمله می شد.عالمی بود که با سخنان او دل آرام می داشتند. اما چون در طلب او برآمدند متوجه شدند که پنهانی گزیده است. پیغام به وی فرستادند که دیداری با آنان نمایند. پس او نزد آنان آمد و ایشان را به صحرائی برد. در جمع ایشان نشست وسخن از قائم و منجی آنان راند. به توصیف او پرداخت و قیامش را نزدیک معرفی کرد. آن هنگام شب بود شبی مهتاب ناگاه نوجوانی را دیدند که پدیدارگشت. اوهمان موسی بود که ازدربارفرعون به قصدتفریح بیرون امدبود.وی ازاسترخودبه زیرامددر حالی که جامه ای از خز دربرداشت. عالم بنی اسرائیل او را به نشانه هایش شناخت. پس خود را بر پای او انداخت و گفت: حمد خدای را که مرا از دنیا نبرد تا اینکه تو را نشانم داد. مومنان دانستند که اوست صاحبشان و خداوند را سجده شکر گزاردند. اما موسی به آنان چیزی نگفت جز آنکه اظهار داشت: امیدوارم که خداوند فرج شما را نزدیک سازد. سپس موسی غایب شد و به مدین رفت ونزد شعیب اقامت گزید. دراین غیبت دوم که پنجاه و اندی سال بطول انجامید بلایا و مصائب آنان فزونی گرفت. پس خبر ازعالم یاد شده گرفتند اما متوجه شدند که او در اختفاست. برایش پیام فرستادند. آن عالم خاطر آنها را آرام نمود و گفت که خداوند عزوجل به او وحی نموده که چهل سال دیگر فرج و گشایش فرا میرسد. پس آنان خدا را شکرکردند.خداوند آن را بیست سال گرداند گفتند: خیر تنها از جانب خداست. خداوند مدت را به

 

( صفحه 82)

 

ده سال کاهش داد. گفتند: شر و بدی را جزخدا دفع نمی سازد. خداوند به آن عالم حی نمود: به آنان بگو که بازنگردند من فرجامشان را اجازه دادم. در این حال ناگاه موسی سوار بر استری اشکار گشت وبر آنان سلام نمود. عالم پرسید: نامت چیست؟ گفت: موسی. پرسید: فرزند چه کسی؟ گفت: فرزندعمران پرسید: فرزند کی؟ گفت: فرزند فاهت فرزند لاوی فرزند یعقوب. پرسید: چه همراه داری؟ گفت: نبوت از جانب خداوند صاحب عزت وجلال پس عالم برخواست و دست او را بوسید. منجی موعود بنی اسرائیل در میانشان نشست و دلشان را آرام و وظایفشان را مشخص نمود و آنان را پراکنده ساخت. چهل سال بعد که فرعون غرق شد فرج بنی اسرائیل فرارسید.

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : رسول
تاریخ : پنجشنبه 05 مرداد 1391
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی