close
تبلیغات در اینترنت
ره یافتگان

آخرین ارسال های انجمن
ره یافتگان

ره یافتگان

‌در طول قرون و اعصار صدها نفر در مسجد اعظم کوفه توفیق تشرّف به پیشگاه مقدس حضرت بقیه الله (عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف) پیدا کرده‌اند به ده نمونه از این سعادت‌مندان به طور فشرده اشاره می‌کنیم، طالبان تفصیل بیشتر را به منابع یاد شده در پاورقی ارجاع می‌دهیم.

‌به امید روزی که خورشید جهان افروز امامت، از افق غیبت طالع گشته، جهان آفرینش را با نور خود منّور ساخته، سعادت تشرف به پیشگاه آن قبله‌ی موعود و کعبه مقصود را به همه شیفتگان دلسوخته ارزانی بدارد.

ملا احمد مقدس اردبیلی

‌یکی از زیباترین تشرّفاتی که در طول قرون و اعصار در مجسد اعظم کوفه رخ داده، تشرّف نادره‌ی دوران، محقّق بی‌نظیر زمان، مولی احمد، معروف به: «مقدّس اردبیلی» (متوفّای 993 ه-) مدفون در ایوان مقدس حرم مطهّر مولای متقیان امیر مؤ‌منان (علیه‌السّلام) می‌باشد.

‌داستان این تشرّف با اسناد مختلف از سرآمدِ شاگردان محقق اردبیلی، سیّد سند، حِبر معتمد «میر علاّم» روایت شده است.

‌حجّت تاریخ علاّمه‌ی تهرانی می‌نویسند: به هنگام ارتحال مقدّس اردبیلی از او پرسیدند که بعد از شما به چه کسی مراجعه کنیم؟ ایشان فرمود: «در احکام شرعی به میر علاّم و در مسائل عقیدتی به میرفضل‌اللّه مراجعه نمایید.» (1) .

‌و اینک داستان تشرّف مقدّس اردبیلی به نقل میرعلاّم:

‌علامه‌ی مجلسی از گروهی از اساتید خود، از سید فاضل «امیر علاّم» شاگرد برجسته‌ی مقدس اردبیلی روایت می‌کند که گفت:

‌شبی در صحن مقدس مولای متقیان امیرمؤ‌منان (علیه‌السّلام) بودم، مقدار زیادی از شب گذشته بود، من در صحن مطهّر قدم می‌زدم، ناگاه دیدم که شخصی به سوی حرم مطهر در حرکت است، نزدیک رفتم، دیدم استاد بزرگوارم عالم پرهیزکار، فاضل عالی مقدار، مولی احمد اردبیلی است.

من خود را مخفی کردم، تا استاد به درب حرم رسید، درب حرم بسته بود، به مجّرد این که استاد به درب حرم رسید، درب به رویش باز شد.

‌او وارد حرم شد و من می‌شنیدم که با کسی در داخل حرم گفت و گو می‌کند. پس از دقایقی از حرم بیرون آمد، درب حرم بسته شد، ایشان حرکت کرد و من نیز به دنبال‌اش روان گشتم.

‌مقدس اردبیلی از نجف اشرف خارج شد و راه مسجد کوفه را در پیش گرفت. من نیز چون شاید به دنبال‌اش در حرکت بودم، به گونه‌ای که متوجّه من نمی‌شد. تا داخل مسجد اعظم کوفه شد و در محرابی که محلّ شهادت امیرمؤ‌منان (علیه‌السّلام) بود، قرار گرفت.

‌مدّت طولانی در آن جا توقّف نمود، آنگاه از مسجد بیرون رفت و راه نجف را در پیش گرفت.

‌تا نزدیکی مسجد «حنّانه» (2) پشت سرش در حرکت بودم، آن جا مرا سرفه‌ای در گرفت، که نتوانستم خودداری کنم، پس به سوی من نگاهی کرد و در آن تاریک شب مرا شناخت و فرمود: «تو میر علاّم هستی؟». گفتم: آری. پرسید: تو این جا چه کار می‌کنی؟!

‌گفتم: از لحظه‌ای که شما قدم در صحن مطهر نهادی، تا الان پشت سرِ شما بودم، شما را قسم می‌دهم به صاحب آن قبر مطهر علی (علیه‌السّلام) آنچه امشب برای تو پیش آمد، از آغاز تا فرجام برا ی من بازگوی.

‌فرمود: می‌گویم، به شرط این که تا من زنده هستم به احدی بازگو نکنی و من تعهد کردم، هنگامی که از عهد و میثاق من مطمئن شد فرمود: در مورد برخی از مسایل می‌اندیشیدم، برخی از آن‌ها بر من مشکل شد، به دلم گذشت که به محضر مولای متقیان (علیه‌السّلام) برسم و مشکل خود را از محضر آن حضرت بپرسم.

چون به درب حرم رسیدم، به طوری که مشاهده کردی، درب حرم به رویم گشوده شد، وارد حرم شدم، از خداوند منّان مسألت نمودم که امیرمؤ‌منان مشکل مرا بازگشاید. ناگهان صدایی از قبر مطهر به گوشم رسید که:

«اِئتِ مَسِجدَ الکُوفَه وَسَل عَنِ القائِمِ (علیه‌السّلام) فَاِنهُ امامُ زَمانِکَ»:

«به مسجد کوفه برو، و مسایل‌ات را از حضرت قائم (علیه‌السّلام) بپرس، که امام زمان‌ات او می‌باشد».

‌پس به مسجد کوفه آدم و در محراب مسجد پرسشهای خود را از آن حضرت پرسیدم و پاسخ‌های لازم را دریافت کردم، و اینک به منزل خود باز می‌گردم. (3) .

‌این داستان را با اندک تغییری در تعبیر، معاصر علامه‌ی مجلسی، محّدث والامقام، مرحوم سید نعمه اللّه جزایری (متوفّای 1112ه-.) توسّط استادش «سیدهاشم احسائی» (4) از استاد وی «میر علاّم» شاگرد برجسته‌ی مقدّس اردبیلی نقل کرده است. (5) .

‌این داستان در منابع فراوانی به نقل از علامه‌ی مجلسی (6) و در منابع دیگر به نقل از مرحوم جزایری آمده است. (7) .

‌در نسخه‌ی چاپی انوار نعمانّیه، برای «میرعلاّم» نسخه بدلی به عنوان «میر فیض اللّه» آمده، از این‌رهگذر در برخی منابع به جای میرعلاّم، میرفیض‌اللّه (8) و در برخی به عنوان نسخه بدل (9) و در برخی دیگر «میر غلام» آمده (10) ، ولی صحیح آن «میرعلام» می‌باشد. (11) .

پاورقی

(1) سوره نوح (71) آیه 28، یعنی: خدایا، مرا، پدر و مادرم را، هر کسی را که با ایمان وارد خانه‌ی من شوند، ببخش و بیامرز.

(2) طبقات اعلام الشیّعه، قرن دهم، ص 143؛ ریاض العلماء، ج 3، ص 321؛ روضات الجنّات، ج 1، ص 81.

(3) مسجد حنانه، در بیرون نجف اشرف، در شمال آن، در طرف چپ کسی که از نجف به سوی کوفه حرکت می‌کند، قرار دارد. این مسجد یکی از سه نقطه‌ای است که امام صادق (علیه‌السّلام) در آنجا نماز گزارده، به هنگام حمل اسرای کربلا، راس مطهر امام حسین (علیه‌السّلام) را در آنجا بر زمین نهاده‌اند و به هنگام عبور دادن تابوت حضرت علی (علیه‌السلام) برای دفن در سرزمین غریّ، دیوار آن از شدت غم و اندوه خم شده است (امالی شیخ طوسی، ج 2، ص 682؛ بحارالانوار، ج 15، ص‌160؛ ج42، ص 236؛ ج 100، ص 455) بر اساس نقل صاحب نزهه القلوب این دیوار به صورت متمایل تا قرن هشتم باقی بود. (ماضی النجف و حاضرها، ج 1، ص 100) مسجد حنانه اعمالی دارد که در کتب مزار آمده است (مزار شهید، ص 69؛ جنّات ثمانیه، ص 343).

(4) بحار الانوار، ج 2، ص 174.

(5) روضات الجنّات، چاپ آخوندی، ج 1، ص 195، پاروقی محقّق بی‌نظیر، علاّمه سیدمحمدعلی روضاتی.

(6) الانوار النعمانیّه، ج 2، ص 303.

(7) دارالسلام عراقی، ص 282؛ الکنی والالقاب، ج 3، ص 201؛ سفینه البحار، ج 2، ص 337؛ الزام النّاصب، ج 2، ص 51؛ لؤ‌لؤه البحرین، ص 149؛ انیس المسافر، ج 1، ص 26؛ مهدی موعود (ارومیه‌ای) ، ج 1، ص 772؛ مهدی موعود (دوانی) ، ص 934؛ مشاهیر اسلام، ج 4، ص 242؛ جنّه الماءوی، ص 199؛ داستانهایی از امام زمان، ص 299؛ الامام المهدی من المهد الی الظّهور، ص 317.

(8) نجم ثاقب، ص 588؛ منتهی المقال، ج 1، ص 312؛ منتهی الامال، ج 2، ص 470؛ العبقری الحسان، ج 2، ص 64؛ عنایات حضرت مهدی موعود به علما و مراجع، ص 58؛ تشّرف به محضر مهدی موعود، ص 31.

(9) روضات الجنات، ج 1، ص 80؛ چهره‌هایی که در جستجوی قائم پیروز شدند، ص 29.

(10) منتخب الاءثر، ج 2، ص 547.

(11) الزام النّاصب، ج 2، ص 51؛ قصص العلماء، ص 344.

سید مهدی بحرالعلوم

‌شخصیت والای سید بحر العلوم بر احدی پوشیده نیست، مرحوم کاشف الغطاء شیخ جعفر کبیر با آن جلالت قدر و مرجعیّت عامّه که داشت، خاک نعلین سید را از روی تبرک با تحت الحنک عمامه‌اش پاک می‌کرد (1) ، به قدری کرامات و خارق عادات از وی صادر شد که صاحب جواهر از او به عنوان «صاحب کرامات باهره و معجزات قاهره» تعبیر می‌کرد. (2) .

‌محدث قمی، (3) محدّث نوری (4) ، مرحوم خیابانی (5) و بسیاری از محدثان و مورخان تصریح کرده‌اند که تشرّف او به پیشگاه حضرت بقیه الله (عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف) به تواتر رسیده است. (6) .

‌افتخار قرون و اعصار علامه‌ی بحر العلوم را تشرّفات فراوانی است که یکی از آنها در مسجد کوفه رخ داده است.

‌سید جواد عاملی، صاحب مفتاح الکرامه (متوفای 1226 ه.ق) استاد صاحب جواهر و شاگرد برجسته‌ی بحر العلوم می‌گوید:

‌شبی از شبها، استادم سید بحر العلوم را دیدم که از دروازه‌ی شهر نجف بیرون رفت، من نیز به دنبال او حرکت کردم تا وارد مسجد کوفه شد، من نیز پشت سر ایشان وارد شدم.

‌استاد را مشاهده کردم که به مقام حضرت صاحب الامر (علیه‌السلام) رفت و در آن جا با امام زمان (عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف) به گفت و گو پرداخت.

‌امام زمان (عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف) در پاسخ یکی از پرسش‌های بحرالعلوم فرمود:

«شما در احکام شرعیه به ادلّه‌ی ظاهریّه مأمور هستید و مکلّف به همان چیزی هستید که از آن ادلّه استفاده نموده‌اید، شما مأمور به احکام واقعیّه نیستید». (7) .

ملاّ زین العابدین سلماسی از اصحاب خاصّ سید بحرالعلوم می‌گوید:

‌من حضور داشتم در محفل سید بحر العلوم که شخصی از امکان روِ‌یت سیمای مبارک امام عصر (عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف) در غیبت کبری پرسید، سید از پاسخِ آن شخص ساکت شد، سر را به زیر انداخت و آهسته گفت:

«چه بگویم در پاسخ او؟ در حالی که آن حضرت مرا در بغل کشید و به سینه‌ی خود چسبانید...».

‌آنگاه در پاسخ سائل فرمود: «از اهل بیت عصمت (علیهم‌السّلام) رسیده است تکذیب کسی که مدّعی روِ‌یت حضرت حجت (علیه‌السّلام) باشد». (8) .

‌در این بیان به طوری که ملاحظه می‌فرمایید از محلّ این تشرّف نامی به میان نیامده است.

‌مرحوم سید، تشرّف دیگری دارد که آن را بنا به تقاضای میرزای قمی (صاحب قوانین) بیان کرده (9) و آنجا در مورد بغل گشودن و به سینه چسبانیدن بحث نشده است، ولی تصریح شده که در مسجد سهله این تشرّف حاصل شده است. (10) .

‌در برخی از نوشته‌های معاصران، این دو تشرّف با یکدیگر تلفیق شده و چنین آمده است:

«شبی به مسجد کوفه رفتم، حضرت ولی عصر مشغول عبادت بود، فرمودند: جلوتر بیا... آغوش مهر گشودند و مرا در بغل گرفته، به سینه‌ی مبارکشان چسبانیدند». (11) .

پاورقی

(1) زیرا: اوّلاً علامه‌ی مجلسی آن را از منابع مختلف «میرعلاّم» نقل کرده، ثانیاً در متن انوار نعمانیه «میرعلاّم» ذکر شده، ثالثاً صاحب روضات تصریح کرده که ضبط آن «میرعلاّم» بوده، رابعاً به طوری که از صاحب الذّریعه نقل کردیم، مقدّس اردبیلی شاگردی به نام«میرعلاّم» و شاگرد دیگری به نام «میرفیض اللّه» داشته، دیگر معنی ندارد که میرعلاّم را به میرفیض اللّه حمل کنیم.

(2) ریحانه الادب، ج 1، ص 234.

(3) هدیه الاحباب، ص 118.

(4) فوائد رضویه، ص 676.

(5) مستدرک الوسائل، ج 3، ص 383.

(6) ریحانه الادب، ج 1، ص 234.

(7) سفینه البحار، ج 8، ص 657؛ هدیه الاحباب، ص 117.

(8) قصص العلماء، ص 173؛ العبقری الحسان، ج 2، ص 68؛ امام زمان (عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف) و سید بحرالعلوم، ص 161.

(9) نجم ثاقب، ص 614؛ بحار الاءنوار، ج 53، ص 236؛ جنّه المأوی، ص 51.

(10) فصلنامه‌ی انتظار، ش 6، ص 342.

(11) بحارالانوار، ج 53، ص 234؛ فوائد رضویه، ص 678؛ المختار من کلمات الا‌مام المهدی، ج 1، ص 357.



شیخ حسین آل رحیم

‌محدّث نوری از افراد مورد وثوقی چون «شیخ باقر کاظمی» و «شیخ طه نجف» نقل کرده که در نجف اشرف روحانی زاهد و مقدّسی به نام «شیخ حسین» از تیره‌ی «آل رحیم» بوده که در نهایت فقر زندگی می‌کرده و از کودکی به سرفه و مرض سینه مبتلا بوده، و به هنگام سرفه کردن از سینه‌اش خون می‌آمده، از زنی از اهل نجف خواستگاری کرد و دست رد بر سینه‌اش زدند.

‌شیخ حسین چهل شب چهارشنبه به مسجد کوفه رفته، شبها را در آنجا بیتوته کرده، همه‌اش به دعا و مناجات و توسّل سپری نموده و نتیجه‌ای حاصل نشده، تا در چهلمین شب چهارشنبه به محضر مولی راه یافته، پس از گفت و گوی فراوان حاجت‌های خود را بازگو کرده، مولی فرمود:

«امّا سینه‌ات پس عافیت یافت، امّا آن زن به زودی نصیب تو می‌شود، ولی فقر تا پایان زندگی با تو قرین است.»

‌آنگاه در محضر مولی به حرم حضرت مسلم مشرف شده، آثار عظمت فراوان از مولی مشاهده کرده، در همان لحظه سینه‌اش خوب شده و در کمتر از یک هفته مقدمات ازدواج با خانم مورد نظرش فراهم گردیده است.

‌این داستان با تفصیل بسیار گسترده در منابع فراوان آمده است (1) ، جز این که نام او در «جنه المأوی» محمد به جای حسین ذکر شده است.

پاورقی

(1) ملاقات با امام زمان، ج 1، ص 290؛ دیدار یار، ج 2، ص 197؛ امام زمان و سیدبحر العلوم، ص 63 و 158.



سید محمد قطیفی

‌عالم عامل، سیدمحمد قطیفی می‌گوید: شب جمعه‌ای با یکی از روحانیون به مسجد کوفه رفتیم، مرد صالحی نیز آنجا مشغول عبادت بود.

‌چون شب فرا رسید درب مسجد را بستیم و برای مصون ماندن از دزد، مقداری سنگ و کلوخ پشت در ریختیم و با اطمینان خاطر مشغول اعمال مسجد شدیم.

‌پس از انجام اعمال مسجد، من و دوستم در «دکه القضا» (1) ، رو به قبله نشسته بودیم و آن مرد صالح در دهلیز مسجد، نزدیک باب الفیل با صدای حُزن‌آوری مشغول دعای کمیل بود.

‌شب صاف و مهتابی بود، به سوی آسمان می‌نگریستم، ناگاه بوی بسیار خوشی، که از مشک و عنبر خوش بوتر بود، در فضای مسجد پیچید؛ آن‌گاه نوری چون شعله‌ی آتش در میان شعاع نور ماه پدیدار گشت و در همان لحظه صدای آن مرد صالح قطع شد.

‌به ناگاه شخص جلیلی را دیدم که از سوی درب بسته وارد مسجد شد؛ لباس حجازی به تن داشت و سجاده‌ای همانند حجازی‌ها بر دوش مبارک‌اش بود.

‌او در کمال متانت گام بر می‌داشت و به سوی دربی که به صحن قبر حضرت مسلم باز می‌شود، گام می‌سپرد.

‌دل‌های ما از جا کنده شد، دیدگان ما به سوی آن نور خیره کننده دوخته شد. هنگامی که از نزدیک ما گذشت، به‌‌ما سلام کرد، دوست من از جواب فرو ماند و من به سختی توانستم جواب سلام‌اش را ادا نمایم.

‌چون وارد صحن حضرت مسلم شد، ما به حال طبیعی برگشتیم و گفتیم: ایشان کی بود و از کجا وارد شد؟!

‌به سوی آن مرد صالح که مشغول دعا بود رفتیم، دیدیم جامه‌اش را پاره کرده، همانند داغ جوان دیده اشک حسرت می‌ریزد. از او پرسیدیم داستان چیست؟ گفت:

‌من چهل شب جمعه به نیت دیدار با امام زمان (عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف) به این مسجد آمده‌ام. تنها نتیجه‌ای که حاصل شد، این بود که در اثنای اشتغال من به دعای کمیل، آن حضرت لحظه‌ای بالای سرم توقف نمود، چون به سویش نگریستم فرمود: «چه می‌کنی؟» من نتوانستم پاسخی دهم؛ به گونه‌ای که مشاهده کردید، تشریف بردند.

‌پس، سه نفری به سوی صحن حضرت مسلم شتافتیم، با کمال تعجّب درب را - همان طور که بسته بودیم؛ بسته یافتیم. (2) .

پاورقی

(1) نجم ثاقب، ص 632؛ بحارالانوار، ج 53، ص 240؛ جنه المأوی، ص 56؛ منتهی الامال، ج 2، ص 478؛ ملاقات با امام زمان، ج 1، ص 120؛ دیداریار، ج 2، ص 183؛ چهره‌هایی که در جستجوی قائم (علیه‌السّلام) پیروز شدند، ص 7؛ العبقری الحسان، ج 2، ص 146؛ شیفتگان حضرت مهدی، ج 2، ص 165.

(2) دکّه القضا، محل داوری امیرمؤ‌منان (علیه‌السّلام) در دوران خلافت ظاهری آن حضرت بود.



شیخ علی اکبر روضه خوان

‌مرحوم نهاوندی توسط میرزا هادی از شیخ علی‌اکبر روضه خوان تبریزی نقل می‌کند که گفت: شبی در مسجد کوفه در مقام امام صادق (علیه‌السّلام) از شدت گریه خسته شدم، پوستی بر صورت خود انداخته، به دیوار مسجد تکیه دادم. ناگاه در آن شب تار متوجه نوری شدم که در چند قدمی من فضای مسجد را روشن کرده است.

‌چون دقت کردم دیدم شخص جلیل القدری آنجا ایستاده و نور از او به اطراف پخش می‌شود؛ گویی چراغ پر نوری زیر عبا دارد.

‌هر چه نگاه کردم، فقط نور دیدم؛ گویی سرپوشی از نور بر فراز سرش نهاده و جامه‌ای از نور بر تن پوشیده است.

‌محو تماشای جمال بی‌مثالش شدم؛ ولی هر چه دقت کردم چیزی جز یک شبح ندیدم.

‌پس از مدتی حرکت کرد و از کنار من عبور کرد و به سوی پشت سر من رفت. چون برگشتم، احدی را ندیدم. به سمت صحن حضرت مسلم دویدم.‌اثری از ایشان ندیدم. به سمت حرم هانی رفتم باز اثری ندیدم، به صحن مسجد برگشتم و نشانی از او نیافتم. از شدت حسرت وافسوس، ناله‌ی جان‌کاهی از اعماق دل کشیدم. مادرم از حجره بیرون آمد و پرسید: چه شده؟ داستان را برای او نقل کردم. (1) .

پاورقی

(1) دارالسلام، ج 2، ص 140؛ نجم ثاقب، ص 630؛ بحارالانوار، ج 53، ص 263؛ جنه الماءوی، ص 81؛ العبقری الحسان، ج 2، ص 146؛ ملاقات با امام زمان، ج 1، ص 268؛ دیدار یار، ج 2، ص 293.



سید مرتضی نجفی

‌یکی از صلحای نجف اشرف به نام «سیدمرتضی نجفی» که محضر شیخ جعفر کبیر (کاشف الغطاء) را درک کرده، سالها ملازم سیدمحمدباقر قزوینی بوده (1) ، و در نزد علما به تقوا و پرهیزکاری مشهور بود، گفت:

‌در مسجد کوفه با جمعی از اهل دل بودیم، وقت مغرب فرا رسید. درصدد بر آمدیم با یکی از علمای برجسته‌ای که در آن جا حضور داشت، نماز مغرب و عشاء را به جماعت برگزار کنیم.

‌در آن ایام در وسط مسجد کوفه در محلّی که به «تنّور» معروف بود، مقدار اندکی آب بود که از محرای قنات مخروبه‌ای می‌آمد و راه تنگی داشت که گنجایش بیش از یک نفر را نداشت.

‌برای تجدید وضو به محل تنور رفتم، شخص جلیل القدری را در آن جا دیدم که جامه‌ی عربی بر تن داشت و با متانت تمام در کنار آب نشسته مشغول وضو گرفتن بود.

‌من عجله داشتم که به نماز جماعت برسم و او هم‌چنان با متانت وضو می‌ساخت، لذا به ایشان گفتم: آیا شما نمی‌خواهید در نماز جماعت شرکت کنید؟ فرمود: «نه، زیرا آن شیخ دُخُنی است». (2) .

‌منظور ایشان را از این جمله متوجه نشدم، منتظر ماندم تا وضوی‌اش تمام شد، آن‌گاه من وضو گرفتم و با آن عالم معروف نماز خواندم.

‌بعد از پراکنده شدن مردم، جریان را به آن شیخ گفتم. حال‌اش متغیر شد، رنگ از چهره‌اش پرید و در فکر عمیقی فرو رفت.

‌آن‌گاه به من گفت: تو حضرت حجت (علیه‌السّلام) را دیده‌ای ولی نشناخته‌ای. زیرا آن حضرت از چیزی خبر داده که جز خدا، احدی از آن آگاه نبود.

‌من امسال در «رحبه»، (3) ارزن کاشته‌ام؛ چون به نماز ایستادم به فکر آن زراعت افتادم که جایش امن نیست. این اندیشه به کلّی فکر مرا به خود مشغول ساخت و از حالت نماز بیرون برد. و لذا آن حضرت از اعماق دل من خبر داده است. (4) .

پاورقی

(1) العبقری الحسان، ج 1، ص 109.

(2) دارالسلام، ج 2، ص 200.

(3) دُخن به دانه‌ی ارزن می‌گویند(لسان العرب، ج 4، ص 310).

(4) رحبه، نام محلّی در یک منزلی کوفه است (معجم البلدان، ج3، ص 33).



حاج علی نجفی و همراهان

‌مرحوم نهاوندی با سلسله اسنادش از شخصی به نام «حاج علی نجفی» روایت می‌کند و مورد اعتماد و استناد بودن‌اش را از جمعی از علما روایت می‌کند که او با یک گروه یازده نفری هر شب چهارشنبه به مسجد سهله مشرف می‌شده و هرگز تعطیل نمی‌کرده‌اند.

‌هر هفته یکی از افراد وسایل چایی و شام مهیا می‌کرده است. یک شب چهارشنبه بعد از اعمال مسجد، راهی مسجد کوفه می‌شوند؛ چون آهنگ صرف شام می‌کنند معلوم می‌شود کسی که آن شب نوبت او بوده، همه‌ی وسایل را فراهم کرده، جز این که موقع حرکت فراموش کرده و در مغازه‌اش مانده است.

در حالی که از شدت گرسنگی خواب‌شان نمی‌برد، درِ حجره زده می‌شود؛ سیدجلیل القدری وارد شده، احادیث بسیار ناب و جالبی برای آنها بازگو می‌کند، سپس می‌فرماید:

«اگر خواسته باشید اسباب چایی حاضر است».

‌یکی از افراد برخاسته از خورجین، سماور بسیار عالی با همه‌ی لوازم بیرون میآورند، مقدمات چایی را فراهم می‌کنند و آن بزرگوار به بیان احادیث ادامه می‌دهد، سپس می‌فرماید:

«اگر خواسته باشید شام حاضر است».

باز یکی از افراد برخاسته، از طرف دیگر خورجین یک طاس کباب بیرون می‌آورد که پر از برنج و خورشت بسیار عالی‌که بخار از آن متصاعد بوده است؛ گویی همین الان از روی اتش برداشته‌اند.

‌هنگامی که میل می‌کنند و همه سیر می‌شوند، مقداری اضافه می‌ماند، دستور می‌دهد که آن را به خادم مسجد بدهند.

‌بامدادان به یاد آن بزرگوار می‌افتند، هر چه جست و جو می‌کنند، ولی ا‌ثری از ایشان نمی‌یابند و درهای مسجد را همچنان بسته می‌بینند. (1) .

پاورقی

(1) الزام النّاصب، ج 2، ص 63؛ بحارالانوار، ج 53، ص 257؛ نجم ثاقب، ص 629؛ جنّه المأوی، ص 75، العبقری الحسان، ج 2، ص 107؛ دیدار یار، ج 2، ص 246.



شیخ محمد طاهر نجفی

‌صالح متقی، شیخ محمدطاهر نجفی، خادم مسجد کوفه می‌گوید:

‌علمای نجف اشرف که به مسجد کوفه می‌آمدند، در حدّ توان به آنها خدمت می‌کردم، آن‌ها نیز گاهی چیزی به من می‌آموختند.

‌ذکری از آنها آموخته بودم که دوازده سال در شب‌های جمعه به آن مداومت داشتم.

‌شبی طبق معمول مشغول ذکر بودم، از حضرت رسول (صلّی‌اللّهُ علیه‌وآله‌وسلّم) آغاز کرده، به حضرت ولی عصر (عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف) رسیده بودم که ناگاه شخص بزرگواری وارد شد‌‌و فرمود:

«چه شده؟ چه خبر است که همواره زمزمه‌ای بر لب داری؟ هر دعایی، حجابی دارد بگذار حجاب آن برداشته شود تا همه‌اش یکجا به اجابت برسد».

‌آنگاه از حجره بیرون رفت و به سوی صحن حضرت مسلم حرکت نمود به دنبال‌اش راه افتادم ولی هر چه جست و جو کردم اثری نیافتم. (1) .

‌شیخ محمد طاهر نجفی سالها خادم مسجد کوفه بود و با خانواده‌اش در مسجد کوفه زندگی می‌کرد. وی بسیار از علمای نجف او را به تقوا و پرهیزکاری می‌شناختند.

او را تشرّف دیگری است که فشرده‌اش به قرار زیر است:

7 - هشت سال پیش به جهت پدید آمدن درگیری در میان دو قبیله در نجف اشرف، منطقه ناامن شد و رفت و آمد به مسجد کوفه قطع گردید.

‌من عائله‌مند بودم و تعدادی یتیم در تحت کفالت من بود. درآمد من تنها هدایایی بود که زایران و روحانیان به من بذل می‌کردند که با این اتفاق، زندگی شدیداً بر من سخت شد.

‌شب جمعه‌ای چیزی در بساط نبود و گریه‌ی بچه‌ها در اثر گرسنگی، آرامش دل را از من ربوده بود.

‌من در میان «سفینه» (محل معروف به تنور) و «دکه القضاء» (محل داوری امیرمؤ‌منان) نشسته بودم و حال عبادت و مناجات نداشتم.

‌یک مرتبه بر زبانم جاری شد که‌ای پروردگار مهربان، اگر سرور و مولایم را به من نشان دهی، دیگر چیزی از تو مطالبه نمی‌کنم و از فقر و نداری خود شکایت نمی‌کنم.

‌یک مرتبه خود را در حال ایستاده دیدم و مشاهده کردم که در یک دستم سجّاده‌ای و دست دیگرم در دست جوان بزرگواری است که اثار عظمت و جلال از او نمایان است.

‌نخست تصور کردم که باید یکی از سلاطین جهان باشد؛ ولی متوجه شدم که عمامه بر سر دارد و لباس نفیس تیره‌رنگی بر تن مبارک‌اش است. و شخص دیگری در خدمت‌اش بود که جامه‌ای سفید بر تن داشت.

‌در محضر مبارک‌اش به سوی دکّه‌ای که در نزدیک محراب بود، به راه افتادیم، چون به دکّه رسیدیم، مرا به اسم خطاب کرده، فرمود:

«ای طاهر! سجّاده را پهن کن».

‌چون سجاده را پهن کردم، دیدم؛ بسیار سفید و درخشان است و چیزی با خط درخشنده‌ای بر آن نوشته شده که من جنس آن را تشخیص ندادم. من سجاده را با رعایت زاویه‌ی انحراف قبله‌ی مسجد پهن کردم. ایشان فرمود:

«سجاده را چه طور پهن کردی؟».

‌از هیبت‌اش طوری دست و پایم را گم کردم که گفتم: «آن را به طول و عرض پهن کردم».

‌فرمود: این عبارت را از کجا یاد گرفته‌ای؟ عرض کردم: از فرازی از دعای حضرت بقیه‌اللّه (ارواحنافداه) فرمود: «خوب است مقداری فهم داری»

‌بر فراز سجاده مشغول عبادت شد، همواره نور از او ساطع بود و لحظه به لحظه بیشتر می‌شد؛ به گونه‌ای که دیگر نمی‌توانستم به چهره‌اش نگاه کنم. یک مرتبه به دلم گذشت که این بزرگوار نباید از افراد عادی باشد. چون از نماز فارغ شد، دیدم که بر فراز یک کرسی بلندی نشسته که سایبان هم دارد، ولی نور جمال‌اش بسیار خیره کننده بود.

‌در آن لحظه تبسّمی نموده، فرمود:

«ای طاهر به نظر شما من کدام یک از سلاطین دنیا هستم؟».

‌عرضه داشتم: شما سلطان سلاطین و سید عالم هستی، می‌باشید، شما از سلاطین دنیا نیستید. فرمود:

«ای طاهر به خواسته‌ی خود رسیدی، دیگر چه می‌خواهی؟ آیا ما شما را هموار ه تحت نظر نداریم؟ مگر اعمال شما همه روزه بر ما عرضه نمی‌شود؟».

‌آنگاه وعده‌ی گشایش زندگی دادند، سپس فرمودند: «طاهر به خواسته‌ات رسیدی، دیگر چه می‌خواهی؟».

‌آن چنان از هیبت و جلالت‌اش خود را باختم که قدرت سخن گفتن نداشت. در یک لحظه خود را در صحن مسجد تک و تنها دیدم، چون به سوی مشرق نگریستم، دیدم که فجر طالع شده است.

‌شیخ محمدطاهر می‌گوید: سالها بعد که چشمان‌ام را از دست دادم و بسیاری از راه‌های کسب و کار به روی‌ام بسته شد، ولی هرگز به سختی نیفتادم و طبق وعده‌ی آن حضرت گشایش روشنی در زندگی‌ام پدید آمد. (2) .

پاورقی

(1) العبقری الحسان، ج 1، ص 107.

(2) نجم ثاقب. ص 578؛ العبقری الحسان، ج 2، ص 223.



شیخ محمد تقی آملی

‌علامه‌ی طباطبائی (صاحب تفسیر المیزان) از استادش محروم سیدعلی قاضی نقل می‌کند که می‌گفت:

‌بعضی از افراد زمان ما مسلّماً محضر مبارک آن حضرت را درک کرده‌اند و به خدمتش شرفیاب شده‌اند.

‌یکی از آنها شیخ محمدتقی آملی (صاحب مصباح الهدی) متوفای 1391 ه-. بود که در مسجد سهله، در مقام صاحب الزّمان (علیه‌السّلام) ، در حالی که مشغول ذکر و مناجات بود، آن حضرت را در میان نوری بسیاری قوی مشاهده کرد. (1) دو هفته بعد، در مسجد کوفه، کعبه‌ی مقصود و قبله‌ی موعود بر او تجلی کرده، با او به گفت وگو پرداخته، به او شرف جاودانه اعطاء فرمودند. (2) .

پاورقی

(1) نجم ثاقب، ص 575؛ العبقری الحسان، ج 2، ص 113؛ ملاقات با امام زمان، ج 1، ص 245؛ دیداری یار، ج 3، ص 105.

(2) مجله‌ی انتظار، ش 6، ص 344.



شیخ محمد کوفی

‌مرحوم حاج شیخ محمد کوفی که تشرفّات فراوان دارد و حامل پیام حضرت بقیّه اللّه (ارواحنافداه) به مرحوم آیت اللّه اصفهانی بود، (1) می‌فرماید:

‌در حدود سال 1335 ه-. در شب هجدهم ماه مبارک رمضان به مسجد کوفه مشرف شدم و تصمیم گرفتم که شبهای شهادت امیرمؤ‌منان را در آنجا بیتوته کنم و در حادثه‌ی بزرگ تاریخ بشریت، شهادت جان‌گداز مولای متقیان تفکّر نمایم.

‌نماز مغرب و عشا را در مقام مشهور به مقام امیرالمؤ‌منین (علیه‌السّلام) خواندم‌‌و برخاستم تا به گوشه‌ای از اطراف مسجد رفته افطار کنم.

‌افطارم در آن شب نان و خیار بود. به طرف شرق مسجد به راه افتادم، از طاق اول گذشتم، چون به طاق دوم رسیدم، دیدم بساطی پهن شده، شخصی عبا به خود پیچیده و بر روی آن بساط استراحت نموده است.

‌در کنار او شخص معمّمی در لباس اهل علم نشسته بود، به او سلام کردم، جواب سلام‌ام را داد و فرمود: «بنشین».

‌نشستم، از تک تک حال علما و فضلا پرسید، پاسخ دادم و گفتم: الحمدللّه حال‌شان خوب است و به خیر و عافیت هستند.

‌شخصی که در حال استراحت بود، جمله‌ای به او فرمود که من متوجّه نشدم و او دیگر سؤ‌الی از من نکرد. پرسیدم این آقا که استراحت فرموده کیست؟ گفت:

«ایشان سیّد عالم است».

‌این تعبیر برای من مبالغه‌آمیز جلوه کرد، زیرا می‌دانستم که عنوان «سید عالم» تنها شایسته‌ی حضرت حجت (علیه‌السّلام) می‌باشد، و لذا گفتم: «پس این سیّد عالِم است»، گفت: «نه، ایشان سید عالَم است». من ساکت شدم و دیگر چیزی نگفتم و هم‌چنان از سخن او در شگفت بودم.

‌اوایل شب بود، همه‌جا در تاریکی فرو رفته بود، ولی نوری بر دیوارهای مسجد ساطع بود، گویی چراغ‌های فراوانی در مسجد روشن بود.

‌نظر به این که همه‌ی حواسّ من متوجّه سخن آن شخص بود، دیگر در مورد مبداء نور چیزی نیندیشیدم.

‌در این هنگام آن آقایی که مشغول استراحت بود، آب مطالبه کرد شخصی در جلو چشم من ظاهر شد که کاسه‌ی آبی در دست داشت. ظرف آب به را به ایشان تقدیم نمود که مقداری تناول کرد و سپس بقیّه‌اش را به من داد. من گفتم: تشنه نیستم.

‌آن شخص کاسه‌ی آب را گرفت، چند قدم برداشت و جلو چشم من ناپدید شد.

‌من هم برای ادای فریضه‌ی مغرب و عشا و تفکر در مصیبت عظمای امیرمؤ‌منان برخاستم.

‌آن شخص از من پرسید: کجا؟ هدف خود را گفتم، مرا تشویق نمود و در حق من دعای خیر نمود.

‌به مقام آمدم، چند رکعت نماز خواندم، کسالت بر من عارض شد، مقداری خوابیدم، وقتی بیدار شدم، دیدم هوا روشن است. خود را بسیار ملامت کردم که در چنین شبی که باید همه‌اش در مصیبت امیرالمؤ‌منین (علیه‌السّلام) اندوهگین باشم، چرا خوابیدم و از عبادت محروم شدم؟

‌در آن اثنا متوجه شدم که نماز جماعت برپاست؛ دو صف تشکیل شده و یک نفر بر آن‌ها امامت نموده است.

‌یکی از آن جمع مرا به اقامه جماعت سفارش کرد و گفت: این جوان را با خود ببرید. ایشان فرمود:

«او دو امتحان در پیش دارد، یکی در سال چهل و دیگر در سال هفتاد». (2) .

‌در این هنگام من برای وضو ساختن از مسجد بیرون رفتم، چون به مسجد بازگشتم، دیدم هوا کاملاً تاریک است و اثری از آن گروه نیست. تازه من به خود آمدم و متوجه شدم که:

1. آن سید بزرگواری که استراحت نموده بود، همان سید عالَم و حجّت منتظر، امام عصر (عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف) بوده است.

2. نوری که بر دیوارها ساطع بود، نور امامت و ولایت بود.

3. نماز جماعت به امامت آن حضرت برگزار بود.

4. آن گروه خواص اصحاب آن حضرت بوده‌اند.

5. روشنی هوا نیز به جهت نور جمال، با هر النّور آن حضرت بوده است.

6. کسی که برای آن حضرت آب آورده بود، از طریق اعجاز بوده است. (3) این داستان دنباله‌ای بسیار لطیفی دارد که در ضمن مطالب مربوط به «مسجد سهله» توسّط آیه اللّه توحیدی، از شخص مرحوم کوفی نقل گردید. (4) .

پاورقی

(1) مهرتابان، ص 147؛ دیدار یار، ج 3، ص 343؛ شیفتگان حضرت مهدی، ج 1، ص 219؛ توجهات ولی‌عصر به علما و مراجع، ص 152.

(2) مجله‌ی انتظار، ش 6، ص 349.

(3) یعنی: سال 1340 ه-. و 1370 ه-.

(4) العبقری الحسان، ج 1، ص 120؛ ملاقات با امام زمان (عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف) ، ص 283.





|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : رسول
تاریخ : سه شنبه 03 مرداد 1391
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی